وباز عاشورایی دیگر وکربلایی دیگر
وباز محرمی دیگر
سالها از پی هم می گذرد و محرمها می آیند و می روند .عزاداریها سینه زنیها نوحه خوانیها و...همه وهمه طبق روال هرساله اجرا می شوند و همه در عزای پسر فاطمه شیون و فغان سر می دهند.همه جا سیاه پوش می شود و هیئتهای عزاداری علم بر سر دست در کوچه ها وخیابانها راه می افتند و مرثیه سرایی می کنند.
پس یاد حسین فراموش شدنی نیست و نامش بر صفحه دلها چنان حک شده که هیچ چیز قادر به از بین بردن آن نیست.
ولی کاش در کنار این عزاداریها ذره ای هم می اندیشیدیم پیام عاشورا چه بود.چرا حسین عزیزترین کسانش را به کربلا برد و بدنهای تکه تکه شده شان را تحویل گرفت .اواین همه خون را فدای چه مقصدی کردو.........................
بیاییم پیام حسین و حسینیان را درک کنیم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 7:50  توسط دریا
|
سلام
حس غریبی است که یک موجود دیگر در وجودت شکل بگیرد و نه ماه با تو همدم وهمراه باشد با وجودیکه این تجربه دوم من است ولی باز با هرتکانش احساس شعفی همراه با ترس دارم .شعف بابت اینکه من واسطه ای برای پابه این دنیا نهادن بنده ای از بندگان خدایم وترس از اینکه این بنده سالم است یا نه؟ شگفتا از قدرت پروردگار که از یک موجود ضعیفی به نام نوزاد بعد از طی مراحل منظم بسان یک پروسه علمی انسانهایی همانند ما را آفرید .کما اینکه هیچکداممان یادمان هم نمی آید که زمانی برای همه چیز محتاج موجودی به نام مادر بودیم و توان هیچکار نداشتیم انگار از ابتدا همینقدر تنومند و توانا قدرقدرت بودیم وجالب اینکه حتی تصور نمی کنیم که روزی باز همانقدر دوباره پیر و ناتوان می شویم گویی بچه ای بیش نیستیم وباز محتاج دیگران!!!!!!!!!
عجبا از فراموشکاری و اعتماد به نفسمان. بیایید ذره ای از غرور کاذبمان کم کنیم و بفهمیم که دستی در آن بالاست که بدون اراده اش وجودمان واختیاراتمان پشیزی ارزش ندارد.وعاقبت همه مان خاک گل کوزه گران خواهیم شد.آن روز دیر نیست.
به خودمان بیاییم.
+ نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 7:41  توسط دریا
|
جدایی
در این دوره وانفسای زندگی چه آسان انسانها به هم دل می بندند وچه آسان دل می کنند .عشق ودوست داشتن بازیچه یک عده کودکان بزرگسال نما شده که از تفسیر معنای آن نیز عاجزند.کجاست عشقهای شیرین و فرهادی چه شد عشقهای افسانه ای زمانهای نه چندان دور
عشقهایی که کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود
یادش بخیر آن دل سپردنهای قدیم که با یک بله شروع می شد و تا پای جان برسر آن بله گفتن می ایستادند. حالا بله ها نمایشی شده و خیلی زود جایشان را به نه می دهند آخر انسانهای این دوره ماشینی اند و کمی صبر در چنته یشان یافت نمی شود.
کاش ما انسانها کمی فقط کمی گذشت می داشتیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 18:42  توسط دریا
|
زن اين موجود عجيب
به عنوان يك زن گاهي اوقات فكر مي كنم عجب موجودات پيچيده اي هستيم ما زنان . گاهي اونقدر دلسوز در نقش همسر يا مادر ،كه همه را انگشت به دهان مي گذاريم .گاه اونقدر سخت وخشن كه همه اطرافيان را مي ترسانيم. ملغمه اي از احساسات و اميال فراوان.بعضي از ما تا سر حد جنون فداكارند بعضيامون شديدا بدجنس بعضيامون بسيار حساس عده اي خونسرد و بي خيال عده اي ساده و بي اندازه رام عده اي سركش و بي قرارو......
همه مون بار زنيت را به دوش مي كشيم و نام مادري را ولي اين نام وبار سنگين برا ي دوش بعضيامون بيش از حد توان و براي بعضي در حد توان .وبعضي هم كه اصلا لياقت اين نام را ندارند.(اين يكي آخر مبحثش خيلي طولانيه يك وقت ديگه بهش مي پردازم) ،ولي اي كاش ما زنها ارزش خودمونو درك مي كرديم و فاطمه وار مامني مي شديم براي همسر و فرزندانمون و تكيه گاهي مطمئن براي اونها كاش باري از روي دوششون برداريم نه باري باشيم روي دوششون كاش قانع باشيم به داشته هامون وكاشششششششششششششش.....
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 19:2  توسط دریا
|
اين نيز بگذرد...........
به اين نتيجه رسيدم كه بيشتر استرسها و اضطرابهايي كه تا حالا داشتم بيهوده بوده و فقط يك مدت از عمرم را از بين برده و مرا يك قدم به نيستي نزديك كرده ، ولي از اونجايي كه توبه گرگ مرگه باز وقتي با يك مسئله روبرو مي شم اول نيمه خالي ليوان را مي بينم و كلي حرص وجوش مي خورم بعد به فكر راه حل مي گردم .احساس مي كنم هر دفعه كه به مشكلي برمي خورم يك تعداد از سلولهاي مغزمو هدر مي دم .ميدونين چرا؟شايد شمام مثل من باشين. چون به ما از كوچكي راه مقابله با مسايلو ياد ندادن.هميشه به ما گفتن پسرم،دخترم
وقتي سختي بهت رسيد صبركن.صبر خوبه ولي مشكلو حل نمي كنه بايد مبارزه را يادمون مي دادن.ما دو دسته آدميم يك عده فقط مبارزه مي كنن بدون صبر يك عده فقط صبر مي كنن بدون مبارزه.هردوبعد از مدتي از پا در ميان. خوشبحال دسته سوم نه صبر ونه مبارزه ،الكي خوشن مشكلاشون خودشون يا حل مي شن يا نه براشون فرقي نمي كنه .كاش مي تونستم ازاين دسته باشم حداقل زوال تدريجي خودمو نمي ديدم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 9:55  توسط دریا
|
لحظه اي بينديش
لحظه اي بينديش : دنيا چند صباحي است و تا چشم به هم بزني تمام مي شود و جناب عزرائيل به ديدنت مي آيد و به اندازه يك بوس كوچك تو را با خود مي برد .به كجا؟ معلوم نيست همين قدر مي دانم كه ديگر اثري از تو در اين دنيا بجا نخواهد ماند شايد چند روزي هم عده اي برايت سوگواري كنند ولي آنهم موقتي است.آنها هم دير يا زود فراموشت مي كنند و پي زندگي خود مي روند.
آهاي ، چرا فكر مي كني مي خواهي تا ابد در اين دنيا بماني برو صفحه فوتيهاي روزنامه را ببين همه آن عكسها تا ديروز مثل تو مي دويدند و سرمايه ذخيره مي كردند ولي امروز نيستند.
به خودمان بياييم اين همه حرص مال و جاه و مقام اين همه سگ دو زدنهاي بي حاصل اين همه هوسهاي جورواجور و.......
به كجا چنين شتابان
مگر نه اينكه ما هم رفتني ايم پس چرا دروغ چرا تهمت چرا فخر فروشي چرا خود را يك سرو گردن بالاتر از همه ديدن.....
اين حرص زدنها ما را با خود به كجا مي برد .دنيايي كه به انبياي الهي كه برگزيدگان بودند رحم نكرد به ما مي خواهد رحم كند .
وقتي قرار است در شهري چند روزي را در مسافرخانه اي سر كني آيا تمام وقتت را صرف تغيير دكور آن اتاق مي كني ؟ يا براي خودت در آن شهر مي گردي و از آن لحظات لذت مي بري ؟
اين دنيا همان مسافرخانه است و ما مهمانان چند روز آن.چه حيف است اگر اين زمان را صرف زر و زيور و ظاهر آن بكنيم.
به خودمان بياييم:
مممممممممممممممممممممممارفتنيممممممممممممممممممممممممم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 11:13  توسط دریا
|
یا حسین
تو کیستی که بعد از این همه وقت، گذر زمانه نتوانسته یاد و نامت را از ضمیر دلهای خداجو بزداید.
کیستی ، که کودکان نیز با عشقی وصف نشدنی در صف عزاداریت می ایستند و بر شانه های نحیفشان زنجیرمی زنند.
کیستی ،که پیرمردانو پیرزنان در سوگ تو آنچنان ضجه می زنند که گویی عزیزترین کسشان به تازگی از دست رفته است.
کیستی که با آمدن محرمت همه چیز و همه کس سیاهپوش می شوند و گرد ماتم و حزن همه جا را فرا می گیرد.
تو با دلها چه کرده ای که تا نامت را می شنوند ، بی اختیار چشمه های اشکشان می جوشد و قطرات زلال آن کویرهای خسته و تفتیده دل را سیراب می کند.
عالمی را دیوانه خود ساختی و شور وشیدایی در دل مرد وزن وپیر و جوان بر پا کرده ای که بعد از این همه سال هنوز فروزان و جاویدان است.
پسر فاطمه، آن زمان که به همراه اهل بیتت پا به وادی کرب و بلا گذاشتی و یکی یکی جوانان و دلبندانت را به دل دشمنان قسم خورده ات می فرستادی و بدنهای زخم خورده شان را تحویل می گرفتی، می دانستی با این خونها درخت نوپای اسلام آنچنان تناور می شود که گذر سالیان نیز نتواند خدشه ای بر پیکره آن وارد آورد.
فرزند علی، شمشیر ابتری که گلوی نازکت را درید همان شمشیری است که فرق پدرت حیدر کرار را شکافت.
یا ثار الله، خون پاکت تا ابد در رگهای همه شیعیان می جوشد و اسلام را زنده نگه می دارد.
اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 9:20  توسط دریا
|
تنهايي
واژه اي غريب براي من تو و ما
گاهي دلچسب وگاهي كشنده زماني همانند شهدي گوارا
پذيرايش هستيم و زماني از آن مي گريزيم.
گاهي اوقات از خدا مي خواهيم تا لحظاتي هر چند كوتاه
مارا به حال خود بگذارند تا خودمان باشيم وبراي خودمان.
گاهي اوقات مي خواهيم كه هرگز تارهاي تنهايي را بر
دست وپايمان نيفكند.
اين چه حسي است كه اوقاتي خوشايند واوقاتي زهرآگين است.
معجوني از خواستن و نخواستن.
باز اين درون سركش من است كه با خستگي تمام از اين
تنهايي خود را بر در وديوار دل مي كوبدو رهايي از اين قفس
را خواستار است.چه سخت است جمعي را ببيني و در ميان
آن تنها باشي وسختتر از آن كه در اوج تنهايي انتظار را هم تجربه كني .
انتظار چه كه نمي دانم فقط مي دانم دلم تمناي چيزي يا كسي
فراتر از جمع خاكي اطرافم را دارد .بازيچه هاي دنيا ارضايم نمي كند
وهركدام فقط صباحي دلخوشم مي دارند.
پس كجاست مامن وماوايي كه چشم براهش منتظر داريم و
چه وقت انتظار به پايان خواهد رسيد.
دل مي رود ز دستم صاحبدلان خدارا
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 19:1  توسط دریا
|
دوباره سلام
بعدازیک وقفه طولانی که در بستر بیماری سپری شد
سلام
به همه اونایی که سبزی دلشونو برق امید توی چشماشونوصفای باطنشونومیشه از چندفرسخی دید.
همه اونایی که دل وزبان ونگاهشون همه یکیه و رنگارنگی نداره.
دراین ماههای خدا در چه حالین؟نعمتهای خدا مثل خوشه های انگور آویزونن و منتظر دستای تمنای شما تا دست دراز کنین و بچیننینشون توی خلوت دعاتون یاد منم باشین.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 11:33  توسط دریا
|
سلامی به زیبایی بهار
بهار ۸۸ هم رسید و سال ۸۷ به پایان رسید.
بوی نویی و تازگی از همه جا به مشام می رسه .
امروز بیست و چهار روز از ۳۶۵روز امسال هم گذشته
و چشم به هم بزنیم بقیه اش هم مثل برق وباد می گذرهَ
وما انسانها غافل از این گذر سریع عمر سرگرم کارهای روزمره ایم.
خدایا در این سال جدید کمی مارا از روزمرگی برهان و به خودمون
بیار.به ما کمک کن تا کنکاشی در دهلیز تودرتوی وجودمان
داشته باشیم و کمی هم به حقیقت وجودیمان پی ببریم.
امین
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 20:31  توسط دریا
|